تبليغاتX
ܓܨܓܨرقص شیطانܓܨܓܨ


بغض دنیا ...

 

دنيا وقتي تو نباشي

خيلي تلخ و سوت و كوره

زندگيا بي فروغه

دستامون از خدا دوره

 

پا بذار تو آسمونا

فرشِ عالم زير پاته

ديوارِ بدي رو بشكن

خونِ حيدر تو رگاته

 

بيا و سكوت بشكن

بغض دنيا تو صداته

خيسِ چشماي قشنگت

غم عالم تو نگاته

 

ماه من دلا رو نشكن

وقتي كه غم تو دارن

وقتي تقويماي دنيا

جمعه ها رو جا ميذارن

 موفق باشید

امیرحسین - آخرین نفسای پاییز ۱۳۸۸


پ ن : محرم نزدیک است ..... آماده برای تغیر !


 

نوشته شده توسط امیرحسین در 88/09/22 ساعت موضوع | لینک ثابت

سفر به اصفهان ...

 

دنيا با بنايش آسمان را خراشيد تا نيمي از جهان را ببيند

ولي من با چهل ستون ايران

در نصف جهان هستم

دنيا از من عقب افتاد  ... !


سفر با رعد خاموش ...

شايد به نظرتون در نگاه اول جالب نباشه كه همه سفرنامه اي در وصف سفرهای خارج از كشور رو مي نويسند و من سفر داخلي خودم را به نثر كشيدم ... ولي حقيقت اين نثر اين است كه سفر به اصفهان براي من سفر به يك بازه زماني با عمر هزار ساله بود به طوري كه تمام جهان را در يك لحظه در اطرافم ديدم ...

به لطف هواشناسي دقيقمان تجهيزات لازم را براي مقابله احتمالي با سرماي نورسيده از بازار ژاله تهيه كرديم . چمدانم بسته شده با عجله بيشتر از من كنار در منتظر من بود و من كه 2 ساعت مانده بود به حركتمان با دلي خوش نشسته بودم پاي سريال مسافران ... از تلويزيون با تذكرات خانواده دل كندم و چمدان در دست راهي پيوستن به گروه دوستانم شدم ... اصفهان در نظرم تنها سي و سه پل نقاشي كرده بودم ولي تركش هاي حرفهاي دوستان كه گاهي از كنارم رد ميشد و به ساختمان افكارم مي خورد باعث شده نقاشي جديد تر از اصفهان در نظرم ثبت كنم ...

ساعت 10 بود در ايستگاه راه آهن تهران ... دوست داشتم عقربه ساعت ايستگاه را با دستانم به سي دقيقه جلوتر بكشم . لذتي كه براي ديدن همان سي و سه پل داشتم با هيچ لذتي قابل مقايسه نبود با كمي تبادلات بلوتوثي و حرف هاي چرند و پرند ده شد ده و نيم و خلاصه شديم در واگن چهار كوپه دو طبقه سوم ! هياهوهاي قبل از حركت قطار و شلوغي و جمعيت داخل راه روها براي مدتي تصاوير افكارم رو برفكي كرد .

راه افتاديم ... اين را از تكان هاي قطار فهميدم . و ساعت پنج صبح بود كه پا به دنياي نصف جهان گذاشتم . از ضربه انگشتر مسئول قطار به شيشه كوپه بيدار شدم و دقايقي بعد خودم رو در ايستگاه اصفهان ديدم . " هوا بس ناجوانمردانه سرد بود " ظاهرا حق با هواشناسي بود . در هتل مستقر شديم . هواي نصف جهان با خستگي كه داشتم از سرم پريده بود و هيچ چيزي جز خواب فكرم رو مشغول نكرده بود .

با گروه حركت كرديم . ساعت هشت و سي دقيقه صبح در مسجد جامع بود . وقتي وارد شدم تمام دنيا رو در كنارم ديدم . حالم از وضع خوبي خبر نميداد يا بهتر بگم حال من دست خودم نبود ... فكر اين كه اين دنياي بزرگ داشت خاك مي خورد و با زحمت بازسازي سر پا مانده بود در حالي كه سال هاي پيش جمعيتي در آن زندگي ها كرده بودند حالم رو از دست خودم گرفته بود و به دست نقش و نگار هاي اطرافم سپرده بود . هر نقطه آن براي من دنيايي پنهان بود . مسجد مرا غرق خودش كرده بود و با كمك دوستانم از اين درياي پر تلاطم نجات پيدا كرده بودم . از مسجد بيرون آمدم ولي نصف ذهنم در مسجد ماند و هنوز درگير معماري اين تاريخ بزرگ بود . به سي و سه پل هم رسيدم البته با پشت سر گذاشتن پل خواجو و فردوسي . شايد بدون شك ده بار از اين سر پل به آن سر پل رفتم . قسمت نشد بريوني سنتي بخورم ولي فلافلش نمك گيرمان كرد ...

وارد چهل ستون شديم ... از هر طرف كه مي شمردم به عدد چهل نميرسيد . وقتي در چهل ستون ايستادم بزرگي ايران رو روبه رويم حس كردم و اين حس باز حال من رو از دست خودم .... چهل ستون واقعا زيبا بود ! اين تمام توانايي زبانم براي بيان اين بنا بود . حتي بد اخلاقي خانوم راهنما هم نتوانست توجه من رو از ديدن نقاشي ها به اخلاق بدش جلب كنه ولي اگه روزي دوباره بروم اصفهان اول ميرم چهل ستون و به اون شخص نشون ميدم فقط اخلاق بد مال شما نيست ...

در عالي قاپو گم شدم ! در هواي دل انگيزي كه داشت ، در بازارهاي بزرگي كه داشت، در لهجه هاي شيرين و خاتم ها !

آخرين روزاي ما با ديدن كليساي وانك رقم خورد  و ما خسته باز منتظر ساعت ده و سي دقيقه بوديم تا به تهران برگرديم ولي من باز در سرم حال و هواي دوباره ديدن اصفهان را داشتم ...

 

موفق باشيد

اميرحسين – پاييز 1388


پ ن : اين پست شايد ارزش خواندن براي كسي نداشته باشد ولي براي من دنيايي بود


 

نوشته شده توسط امیرحسین در 88/09/07 ساعت موضوع | لینک ثابت

ديوار ...

 

چه کسی می گوید

                        نمی توان به گذشته رفت ؟

ما در رکاب حسین نبوده ،

                           شهیدیم ... !

 


 

بايد آسمون بشم

ماهو تو دستم بگيرم

مثه شب سياه بشم

ماتم عالم بگيرم

 

يا كه باروني بشم

دنيا رو غرق آب كنم

ديوار ِ آجري رو

بشكنم و خراب كنم

 

ديوارا آجري اما

آدماي كاغذي

حوضاي شيشه اي اما

ماهي هاي كاغذي

 

وقتي حوض خونه ها

عكستو انگار نداره

چرا باروني بشم

اينجا كه ديوار نداره

 

موفق باشيد

اميرحسين - پاييز نحس ۸۸


پ ن ۱ : کی حالش دست خودشه ... ؟

پ ن ۲ : حال من که دست خودم نیست ... !


 

نوشته شده توسط امیرحسین در 88/08/22 ساعت موضوع | لینک ثابت

ستاره ...

 

هر دفه پر مي كشه دلم با اسمت

همون اسمي كه برام عاشقي كرده

وقتي ابري شدي تو دقيقه هام

بوي عطر تو منو ديوونه كرده

 

تو اگه ستاره باشي سهم من

از تموم لحظه هام عاشقيه

چي مي مونه از شباي بي كسي

دل من ثانيه هاش ماله كيه

 

بيا و با خنده هات عاشقي كن

دل به دنياي گلايه ها بده

تو سكوت شب واسم ترانه شو

تا كه قلبم بوي عاشقا بده

 

منو آسموني كن ، ستاره شو

تا بشي ثانيه هاي بي كسي

من و از دست خودم رها بكن

ميخوام اين بار تو به دادم برسي

موفق باشید

امیرحسین - پاییزسال  نحس ۸۸


پ ن ۱ : ( متن موجود نیست )

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط امیرحسین در 88/08/05 ساعت موضوع | لینک ثابت

غربت خورشید

 

دلامون آبي آبي مثه رنگ آسمونا

حرفامون قصه خورشيد زير گنبد كبوده

باز تموم لحظه هامون پررنگ وپرحرفه

قصه شنگول و منگول ، يكي بود يكي نبوده

 

ميخوام اين بار باتو باشم توي خاطرات شيرين

گم بشم ميون حرفات ، شايد اين بار تو ببيني

كه تموم لحظه هامي حتي با چتر سكوتت

زير بارون نگاهت بياي و پيشم بشيني

 

بيا تا آخر دنيا واسه هم آرزو باشيم

ميخوام اين بار توي آرزوت بميرم

تو تموم لحظه هامي اگه تلخه ، اگه شيرين

من به چشم تو گرفتار ، به نگاه تو اسيرم

 

دستاي تو رو بگيرم ، غرق آهنگ صدات شم

تا بموني تو كنارم ، تا خودت ترانه هام شي

تا بشي بارون ابرام ، تا بشي آفتاب حرفام

تا كه تو غربت خورشيد ، بياي و فرداي من شي

موفق باشید 

 امیرحسین - روزای تلخ پاییز ۸۸


امسال طالع من در نحسیت بسته شده

خدا به دادم برسه

چقدر زیبا بعضی ها پشت کلماتشون قایم میشن تا کسی نبینتشون

آدم شگفت میکنه ازاین قدرت سحر !!


پ ن ۱ : هیچ کس نمیتونه لزوما اونی باشه که تو کلامش هست

پ ن ۲ : آدما رو بشناسین

پ ن ۳ : ادب مرد به ز دولت اوست ( ربطی به سیاست نداره ها )

پ ن ۴ : سانسور ...................................................... !


 

نوشته شده توسط امیرحسین در 88/07/19 ساعت موضوع | لینک ثابت

واسه هم تو عکسا لبخند بزنیم ...

 

واسه هم تو عکسا لبخند بزنیم

واسه هم خاطره ای سفید بشیم

واسه هم نشون بی نشون که نه

توی عکسا واسه هم شهید بشیم


یه حرف تو قاب عکس به دیوار

یه لبخند همیشه هدیه ای است از طرف دوربین های ژاپنی

یه کتاب با فونت سفید تو قفسه های بی شماره یک کتابخانه ...

یک علامت بر دیوار یک بن بست

اگر لبخند ها گریه شوند

کتاب ها سیاه شوند

علامت ها زنده شوند

غزل ها بگذرند یکی یکی

باز من از درد نا اهلان می نالم ... !

سبز باشید - امیرحسین پاییز ۱۳۸۸


پ ن ۱ : چقدر بده آدما منطق نداشته باشن

پ ن ۲ : خدا نکنه گیر آدم بی منطق بی افتین

پ ن ۳ : واسه این آپ کسی رو دعوت نکردم این مطلب فقط جنبه بروز کردن رو داشت

پ ن ۴: همیشه تو زندگیتون یک قدم جلوتر از ذهن آدما باشین

پ ن ۵ : ۷ مهر تولد بزرگ مرد میرحسین موسوی بر شما مبارک باشه ...


 

نوشته شده توسط امیرحسین در 88/07/06 ساعت موضوع | لینک ثابت